تبلیغات
پسرک داستان فروش - Nô.2

Nô.2

جمعه 24 خرداد 1392 02:46 ب.ظنویسنده : لـــ::ـــــارتــــّـِن

 
+یک آدم بیکار چن روزیه تو فیسبوک با یه دختر مالزیایی دوست شده به من معرفی کرد
ولی طفلی نمیتونه با اسمش کنار بیاد
+فک کن یه صب چشاتو باز کنی

ببینی اع بهشته ، خدا بهم بگه سلام لارتن ، بگم سلام خدا بگه خب دیگه اینجا بهشته ، حالا لنگاتو بنداز رو هم دراز بکش

هر چی آرزو کنی برات بگم بیارن ... 

بعد اونجا خدا رو مرامکش می کردم ، می گفتم:  بزرگمونی ، هر چی خودت می خوری بگو بیارن مام تنگش یه لقمه می زنیم .

عآغا لارتن-قسمت تخیلات شیرین


آخرین ویرایش: جمعه 24 خرداد 1392 08:10 ب.ظ

 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.